یه مطلب قشنگ، بخونیدش
مامانی سلام
الان تو یه وبلاگی از یه مامانی، یه نوشته ای خوندم که خیلی به دلم نشست با اجازش برات می نویسم.
واقعاً همه مامان ها فکر کنم با خوندنش یاد خودشون و ماماناشون می افتن.
وقتي فهميدم مادر شده ام كه به خاطر تو عزيزكم درد دندادنم را بغض كردم و قورتش دادم ... نه مسكني نه دكتري نه حتي خيال يك استامينوفن ساده!!!... وقتي فهميدم مادر شده ام كه به خاطر تو لوازم آرايشم را عطرم را كنار گذاشتم تا مبادا مبادا كه به تو آسيبي برسد.... وقتي فهميدم مخادر شدم كه به خاطر تو لباسهايم عوض شدند هر روز شكمم بزرگ و بزرگ تر شد و ديگر نبودم آن زن و خانم با وقار و خوش پوش ديروز.... وقتي فهميدم مادر شدم كه شب ها براي خاطر تو تا سحر يك خواب كامل به خود حرام كردم و هربار براي اينكه مبادا اتفاقي برايت بيافتد نشستم و يك دهن قربان صدقه دست و پاهاي بلوريت شدم و دوبار به پهلوي ديگر و باز و باز تكرار و تكرار... وقتي فهميدم مادر شدم كه لگد زد و من دلم غنج رفت كه طفل كوچكم حالا هر روز بزرگتر ميشود و لگد هاي محكم تر و در د ناكتر... وقتي فهميدم مادر شدم كه...
راستی راستی گریه ام گرفت.



یه مطلب قشنگ، بخونیدش
