بابایی چهارشنبه می ره آلمان
سلام مهربون مامان. چطوری عروسک.
نازنازی مادر دوباره سرما خوردی.
بازم خانم دکتر و بازم شربت و قطره مثل اینکه این سرماخوردگی ها تمومی نداره.
ظاهراً از شانس خوب ما واکسن آنفولانزا هم نایاب شده. دلم برات می سوزه وقتی می گی مامانی من مریضم. یه دارویی، مارویی به ما بدین بخوریم.
مهربون مامان امروز با بابا جون رفتیم دکتر
. شما هم خیلی کیف کردی چون تو مطب تنها نبودی و حسابی تا نوبتت بشه با بابا جون بازی کردی. همیشه واسه بابا جون دعا می کنم، چون خیلی واسه دوتاییمون زحمت می کشه.
قند عسلی، یه خبر بد هم دارم. آقای پدر واسه مأموریت دارن
شنبه ،تشریف می برن آلمان. هرچند که بابایی خودش هم خیلی راضی نبود بره ولی خب دلم گرفت وقتی گفت حتماً باید بره.
راستی نی نی گلو، امروز حسابی زحمت کشیدی و رو دیوار اتاقت با میخ و چکش واسه خودت خونه
ساختی. مهندس کوچولو دوستتتتتتت دادادادارررررررممممممم. 



بابایی چهارشنبه می ره آلمان 
