خواب در حمام
سلام ماه مامان. چطوری بزرگ مرد کوچک. نمی دانم کی قراره این نوشته ها رو بخونی و بدونی که چقدر مامانی عاشقته، ولی دعا می کنم هر وقت این دست نوشته ها رو می خوندی مثل الان تب کرده
و سرما خورده نباشی ملوسکم.
پیشی مامان، امروز دوباره برای کارهای فارق التحصیلی رفتم دانشگاه.
نمی دانم چرا تموم نمیشه. بازم مدرکم
رو نتونستم بگیرم. واسه استخدام وزارت علوم فقط تا بیستم وقت دارم. برام دعا کن که درست بشه گل کوچولوی من.
نی نی ناز مامان امروز بازم پیش بابا جونش بود تا من برگردم. بابایی که خیلی ازت راضی بود ولی وای از وقتی که مامان بیچاره آمد خونه و بابا جون رفت. یه نیم ساعتی جیغ و گریه
راه انداختی که واسه چی اومدی برو که بابا جونم برگرده من بازی کنم. خونه رو هم که قربونت برم، اگه یه نیم ساعتی دیگه دیرتر می آمدم، قطعاً ترکونده بودی. 
گریه هاتون که تموم شد مامان دید که ای دل غافل پهلوون تب کردند. با این حالت گریه کردی که بری حموم. تقریباً بیچاره ام کردی. توی حمام وایساده داشت خوابت می برد که سریع آوردمت بیرون. حتی نشد لباس تنت کنم، لای پتو پیچیدمت و خوابت برد.![]()
مامانی یه نفسی داره می کشه وروجک. خوب بخوابی پسر. 



خواب در حمام
