خونه بابا حاجی
سلام گل کوچولوی مامان. چطوری قند عسلی. فینگیل مامان دیروز از خواب که بلند شدی انقدر بهانه گرفتی که ساعت 7 شب بردمت خونه بابا حاجی. الحمدلله از خونه که بیرون میری مریضی و ناراحتی و گریه و ... خلاصه همه چی تموم میشه.
نی نی تپلی اونجا که کلی حال کردی و با عمه فاطمه و عمو مسعود حسابی بهت خوش گذشت.
شب هم همه رو شما خواب کردی و من اصلاً نفهمیدم کی خوابیدی.
از اونجا که بسیار کم خواب هم تشریف دارید صبح ساعت 6:30 از خواب بلند شدی و پدر جد بنده رو در آوردی.
ساعت 5 برگشتیم خونه و دوباره روز از نو روزی از نو. گریه، جیع، خرابکاری و جیغ، خرابکاری، گریه.
ساعت 8 خدا رو شکر آقای پدر ناجی بنده شدند و رسیدند منزل و شما رو بردند یه نیم ساعتی روی پل هوایی دم خونه قدم زدند تا یه کم ساکت شدی.
عروسکم نمیدونم این کارات به خاطر مریضیته یا به خاطر کم خوابیت. هر چی هست که من دارم کم میارم. خدا کمک کنه زودتر حالت خوب بشه وگرنه فکر کنم به زودی من از تیمارستانی جایی سر در بیارم.
راستی امروز زن عمو هم از یزد اومده بود خونه بابا حاجی. آدرس وبلاگتو دادم که وروجک بازی های شما رو مطلع بشن.
دوست دارم فندق کوچولو.



خونه بابا حاجی 
