باباییم داره میاد پیشم
سلام نفس مامان. چطوی گل پسری؟
بالاخره بعد از چند روز برگشتیم خونه. دلم واسه نوشتن
برات یه ذره شده بود عروسک مامان.
گل پسری این چهار، پنج روزی که بابایی نبود خونه بابا جون و باباحاجی بودیم. شما که کلی کیف کردی و بهت خوش گذشت. کلی آتش سوزی و پارک و شیطونی.
شیرینی مامان، امشب بالاخره بابایی میاد،
من که دلم براش خیلی تنگ شده فکر کنم وروجک خان هم همینطور
. ولی حیف که انقدر خسته بودی که ساعت ٧ خوابیدی
و فکر هم نکنم که بیدار بشی
. آخه امروز از صبح با بابا جون آمدیم خونه، مامان طبق معمول مشغول تمییز کردن خونه شد و شما هم با باباجون مشغول بازی شدی. برای بابا جون زیاد دعا کن گلم
، خب قلبش مریضه و هر چی به شما میگم انقدر بغل بابا نرو گوش نمی کنی ناز نازی.
عروسک، بابا محمدت ساعت
از آلمان پرواز داشته
و خدا بخواد ساعت
شب می رسه
. مطمئنم که خیلی خیلی دلتنگته، چون شمای فسقلی حتی بابایی هم که زنگ
می زد مشغول شیطنت بودی و خیلی باهاش حرف نمی زدی.
پسر خوبم خوب بخوابی و خواب های خوب ببینی. حتماً الان فرشته کوچولوها مراقبتن.
دوست دارم مهربون



باباییم داره میاد پیشم 
