علی عزیزمعلی عزیزم، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
ایمان کوچولوایمان کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

سرباز کوچولوها

فوت مادری

سلام مهربونترین نی نی دنیا. چطوری ماه من. اگه بدونی چقدر دلم واسه نوشتن برات تنگ شده. ببخشید مامانی که انقدر دیر اومدم پیشت. اما خب دیر کردنم چند تا دلیل مهم داشت. اول از همه اینکه چند روزی اینترنت خونه قطع بود و منم جایی به اینترنت دسترسی نداشتم. و دومیش که اصلاً اصلاً خبر خوبی نیست این بود که مادری( مامان بزرگ بابایی) فوت کرد و ما از ٢٠/٨ تا ٢٣/٨ رفته بودیم فومن. البته بابایی شنبه برگشت و من و شما اونجا مانده بودیم. خیلی دلم واسه مادری سوخت مامانی، انقدر دلم گرفت که نگو. خدارحمتش کنه. نمی دونم بزرگ که بشی چیزی از خونه مادری، مرغ و خروسهایی که باهاشون بازی می کردی، درخت انجیر و لیمو و پرتقالی که تو خونه مادری ازشون میوه می کندی...
24 آبان 1391

اینم عکس های شمال نفس مامان

اینجا خونه خودمونه. شما هم مشغول نماز خوندنی. دو ست دارم فرشته کوچولو اینجا جنگل نور ه. شما داری با بابا و بابا جون حلزون از رو درخت پیدا می کنی. انم ساحل دریا که پسری خیلی دوست داره. اینم تو ماشین تو راه برگشته که کلی تو ترافیک موندیم و حسابی خسته شدی. بابایی زنگ زد گفت شام بیرون دعوتیم. باید برم آماده شم تا نی نی لالا کرده. وای پسملی بیدار شد. شب عکس های امروزت رو می زارم. دوست دارم پیشی مامان. ...
14 آبان 1391

صبحانه ساعت 12:30 شب

سلام مهربونم. چطوری عزیز دلم؟ دلم واسه نوشتن برات یه ذره شده بود. یه دو، سه روزی که وقتی لالا می کردی خودم هم بیهوش می شدم. بعدشم رفتیم شمال و تازه دیشب برگشتیم. الان گل مامان لالا کرده و من یه کوچولو وقتم آزاد شده که براش بنویسم. عروسکم خاطرات این چند روز را با عکس های قشنگت برات می نویسم تا وقتی بزرگ شدی و این نوشته ها رو خوندی عکس های وروجک بازی هات رو ببینی و ببینی خدا چه گلی به من و بابایی داده. اول از همه اینکه سه شنبه رفتیم خونه بابا حاجی و شما تا رسیدی به عمو مسعود گفتی که من پپزا(پیتزا) و نوشابه و سیب زمینی می خوام. عمویی هم که خیلی خیلی دوست داره زنگ زد تا واسه نفس مامان پپزا بیارن. واسه اولین بار تقریبا...
14 آبان 1391

آلبوم عکس

ببین چه قشنگ فیلم سینمایی می دیدی.       فدات بشم که از حمام آمدی. واقعاً که خوش تیپی نی نی خونه بابا حاجی خیلی ملوسی مامانی     ...
9 آبان 1391

بابایی تو تلویزیون

سلام فرشته کوچولوی مامان . چطوری نفسم. ملوسکم، دوست دارم یه دنیا که نه؛ اندازه این دنیا و اون دنیا،هر روز هزار هزار مرتبه خدا رو شکر می کنم که خدا از بین همه بابا، مامانهای دنیا ، شما رو به ما هدیه داد. گل پسری، دیروز با خاله اکرم رفتیم دانشگاه و بعدشم رفتیم انقلاب، یه چند تایی کتاب خریدیم  که اگه بشه بخونیمشون واسه امتحان دکتری. البته فکر نکنم شما اجازه بدی که من بتونم حتی یکی از این کتاب ها رو هم تموم کنم. نمی دونم، شاید یه پنج، شش سال دیگه برسم این کتاب ها رو یه دور بخونم. ماه مامان دیروز که از دانشگاه آمدم یه کم دل کوچولوت درد می کرد و تا شب یه هشت، نه باری پی پی کردی. خیلی حال نداشتی. الهی بمیرم، ...
9 آبان 1391

علی آقا در شهر ستاره ها

سلام  قند عسل مامان.یکی یکدونه، عزیز دردونه. فدات بشم که هر روز بیشتر از روز قبل عاشقت می شم نی نی ناز. پسری، دیروز جمعه بود و آقای پدر خونه بودند . شما هم کلی کیف کردی، خب چون همش از سر و کول بابایی بالا می ری و کلی با هم بازی می کنید. شیرین مامان،دیروز ساعت نه شب سه تایی رفتیم شهر ستاره ها. البته بابا محمد و شما از ساعت  می گفتید بریم ولی مامانی می گفت نه سرده . دیگه انقدر شما دو تا بی حوصلگی کردید که منم تسلیم شدم. خوب شد رفتیم چون خیلی خیلی خوش گذشت. البته شما اصلاً هیچ بازی ای سوار نشدی، نمی دونم چرا از وسایل بازی  تو شهر بازی ها خوشت نمیاد. در عوض رفتیم توی فضای باز پارک و...
6 آبان 1391

سالگرد عروسی مامان و بابا

سلام عروسک مامان. چطوری نی نی ناز؟ فدات شم که انقدر شیرین زبونی و خوردنی. پسمل مسملی دیروز رفتیم خونه بابا حاجی چونکه شما دلتون واسه عمه خانومتون تنگ شده بود . کلی اونجا با مامانی و عمه و بابا حاجی بازی کردی و وروجکی کردی. راستی نی نی با عمه و مامانی رفتیم پارچه خریدیم شما هم فرمودید اگه شورت بن تن دیدی واسم بخری ها. امروز هم رفیم خونه مامان بزرگ و کلی بهت خوش گذشت چون پارسا و امیر علی اونجا بودند و شما حسابی بازی کردی. کوچولوی مامان بهت که نگاه می کنم، باورم نمیشه همون پسر کوچولویی هستی که دو سال پیش اومدی تو زندگی ما . میدونی، دیگه ماشاا.. خیلی بزرگ و مرد شدی. حرف های خیلی بزرگونه میزنی، رفتاراتم خیلی بزرگ و مردونه شده. ...
5 آبان 1391

بدون عنوان

سلام مامانی. هر چی نوشته بودم پاک شد پسری. قند عسلی انقدر خوابم میاد که نگو. داشتم یه مقاله واسه یه مجله می فرستادم. چه عجب مامانی یه کار علمی هم کرد . گل مامان دعا کن که چاپ بشه. می خواستم برم لالا کنم که دیدم دلم نمیاد واسه شما چیزی ننویسم. ماه مامان امروز یه چیزی فهمیدم به قول خودت درین درین گل پسر من داره یه دندون اون ته تهای دهن قشنگش در میاره واسه همین هم انقدر جیغ جیغو شده. البته جیغ جیغو و لجباز. مامانی امروز حسابی زحمت کشیدی و عینک آفتابی و دوربین مامان رو به خدمتشون رسیدی. البته نه اینکه دم دستت باشه ها. من واقعاً نمی دونم که از ته کمد چه طوری اونها رو بیرون آوردی. کلی از دستت عصبانی شدم، دعوات کردم. ش...
3 آبان 1391